خرید بک لینک
کاش می تونستم از دردام به یکی بگم بدون اینکه الکی نگران بشه، صرفا گوش کنه. مثلا اینکه زانوام درد می کنن، دکتر گفته چیز جدی ای نیس احتمالا مال ماهیچه هاته و دو هفته نَدو. یا اینکه مثلا دیشب یهو از خواب پا شدم چون چشم راستم می سوخت و آب میومد احتمالا بخاطر ماسکی که قبلش زده بودم... شستمش خوب شد..واقعا این چیز زیادی برای خواستن از دنیاست؟! ترس اینکه بیافتم بمیرم هیشکی نمی فهمه یا نیاز به کمک داشته باشم هیشکی کنارم نیس خیلی بَده... + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 22:11 توسط مهتاب  | 

برچسب: نویسنده: مهران مقدم تاريخ: چهارشنبه 24 مرداد 1403 ساعت: 13:11

I feel or see things that I have missed in a long time... There is a light at the end of the tuel...

برچسب: نویسنده: مهران مقدم تاريخ: جمعه 12 مرداد 1403 ساعت: 13:53

اینجا که می تونم رو راست باشم با خودم.چقدر بدم میاد از اون ادما و چقدر خوشحالم که اون کیر خرای خودخواه دیگه تو زندگیم نیستن.اول لیست که مال مهسا افتخاری و ننه ی جنده اش ه. چقد سمی. بعدش میشه مال غرغروی وراج بی اعصابی به اسم فریبا. چقد خوشحالم دیگه مجبور نیستم باهاش حرف بزنم. امیدوارم دیگه نبینمشون هیچ وقت... اره مهسای جنده، من از تو باهوش ترم. خودتم اینو می دونی. این ترسته. همیشه بودم... از همتون بهترم. صرفا خوردم زمین ولی تسلیم نشدم...خلاصه بدین صورت دیگه + نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 10:20 توسط مهتاب  | 

برچسب: نویسنده: مهران مقدم تاريخ: جمعه 12 مرداد 1403 ساعت: 13:53

صفحه بندی